تبليغاتX
سرزمین شهدا اذربایجانی ها

86/08/03

اتل متل یه جبهه



اتل متل یه جبهه

 

اتل متل یه جبهه

پر از مداد رنگی

اتل متل یه بچه

چه بچه زرنگی

 

 

بایک مداد

تو اتاق نشسته

فکر می کنه به باباش

جفت چشاشو بسته

 

 

قربون برم بابا مو

الان اگه زنده بود

صورت مهربونش

حتما پر از خنده بود

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط : گمنام

86/08/03

اتل متل یه بابا



اتل متل یه بابا

 

اتل متل یه بابا

که اون قدیم قدیما

حسرتشو می خوردند

تمومی بچه ها

 

 

اتل متل یه دختر

دردونه باباش بود

هر جاکه باباش می رفت

دخترش هم باهاش بود

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط : گمنام

86/08/02

دیکته ای قشنگ



 
ديکته ی قشنگ...

وای که بچه ها چقدر پاکند...

یه وقتایی انقدر ذوق زده می شم که با خودم می گم:

"ای کاش ده تا بچه ی قد و نیم قد داشته باشم...!!"

وای،نه...!

این همه بچه رو می خوایم چی کار...؟؟!!

کی می خواد خرج این همه بچه رو بده...؟؟!!!

بابای "صدف" داره به خواهر صدف دیکته می گه و از صدف هم مواظبت می کنه:

-بابا آب داد.

-بابا به صدف آب داد.

-صدف آب را ریخت!

-بابا گفت:چه بچه ی بدی!

-صدف گفت:خودت بچه ی بدی هستی!!!

-بابا به مامان گفت:دوباره به صدف آب بده!

و خواهر صدف که امسال به کلاس اول رفته،همه ی اینها را در دیکته اش نوشت...!!!

رو کم کنی...!"                                                                                               

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط : گمنام

دربـــاره وبـلـاگ