درباره وبلاگ تقدیم به کسانی دوست می دارندشهدا را از عزیزان خواهش دارم هر کسی که این رامی بینند قسم می دهم به خون شهیدان تا عمر دارید به کسی تهمت نزنید ...التماس دعاتوسط: گمنام منو اصلي صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازي ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه مند يها نوشته هاي قديمي اردیبهشت 1387فروردین 1387اسفند 1386بهمن 1386دی 1386آذر 1386آبان 1386تیر 1386خرداد 1386اردیبهشت 1386 پيوندها .:: قالب ساز ::. .:: اخرالزمان ومهدويت ::. ياشاسن یوردوم آذربایجان ياشاسن آذربايبجانم دل سوخته (فاطمه) امام زمان(ع) ديدار خدا (اهميت نماز ) رقص گل ها دلسوختگان حسين بازگشت خدا خاطرات زائران فرهنگی-مذهبی از من برای ارادت به مولا ساحل نشين اشك و عشق صداي فاصله هاست دل نوشته هاي دودختر شهيد پهلوان خورشيد گر به خود ايي به خدايي رسي به خود... یاشاسن اذربایجان مو طلايي... بوي سيب ياس(باران) بچه شهيد موذی کاری با موبایل وکامپیوتر پنجره امُل جا مونده شهيدان محمد زاده لوگوي دوستان آمار با معرفت ها افراد آنلاين: تعداد بازديدها: امکانات JavaScript Codes ای ادما .ای دما ای ادما.ای ادما.جمع شین پیش ما .من وگل های خونه داریم یه کنسرت زیبا.شروع می کنیم لاله ها شما اول ساز بزنید . بر گهای طبل و شما اجرا کنید.کجا بودی ای گل سرخ تو باید نی بزنی نی زدن کاره توه .چون که تو زیبا می زنی کنسرت ما تازه داره شروع می شه من و گل های خونه می خواهیم بخونیم تو خونه بیان ای ادما ادمای اسیر بی وفا یاد بگیرید از گل های خونه ی ما عشق و وفا رو شما ها ما هستیم یه گروه که اسم گروه همون گله می خونه تو دل های تاریک و تنهایی هاتون . سرود ما عشق شماست .عشق شما یاد خداست خدایی که تو وجودمونه من و گل های خونه داریم می خونیم اوازما.اواز گل سرخه گلی که از عشقش می خونه عشق اون تو دلشه. دل اون تو رگشه .رگها شم همش شدن نسار عشق وجودش ای ادما .ای ادما رها کنید زنجیرها روپاره کنید طناب ها رو سوراخ کنید دیوارها رو رهاکنید دلتونو از زندان تنتون پرواز بدین به روحتون تو باخچه های خونتون . ما می دونیم شما پاکین اما نمی زاره دلاتون .رها کنیدبوسه زنید به عشقتون .عشق ماها گل مونه احساسمون بوها شونه.رگها تونو پاره کنید بچسبید به رگ های گلتون .رها کنید دلاتونو رهابشین از خونتون.بخونید با ما ای ادما سرود عشق و احساسو. پربدین به پرهاتون.پرواز کنید تا ملکوت. خدای ما منتظره تا عاشقانه برسیم اونو احساسش کنیم تو شاخ وبرگ گلهامون.خدای ما کنارمون داره نظاره می کنه تمام اعمال ما رو اگه بوسه زدید به گل های باغچه های تو خونتون انگار دارید که می بوسید کلام زیبای اونو.اون می بینه ما رو تو دلامون چی می گذره عشق اون باید باشه تنهاترین عشق دلامون.عشق خدا راه بدین به دلهای تاریکتون.عشق اون محو می کنه تا ریکهای خونتون رو می یاره با خودش اون گل های اطلسی روتو . دلاتون بوی عشق علی رو سرمست و زیبا می کنه. خدا جون عشق زهرا می سازه ستون های محکم ما رو از محبت وزیبایی های دنیا.این کنسرت توما اجرا کردید تک وتنها...نمی دونم خوب بود یا بد ولی می دونیم که عاشقیم وباید عاشق کنیم شما هارو. بیایین با ما باشین با گل های اطلسی شیپور بزنیم.با لاله ها ساز بزنیم برگها دارن طبل می زنن گل ها دارن نی می زنن اطلسی ها شروع کنید به رقصیدن و پابزنید انگار یکی داره می یاد تو جمع ما .عاشق ودیوانه شده دوست داره فریاد بزنه ما داریم پیروز می شیم ادما دارن ادم میشن. عشق رو راه می دن تو دلاشون می خوان دیوانه بار بگن ما نیز عاشقیم عاشق خدای گلیم. ما می خواهیم اجرا کنیم ادامه کنسرت شما رو.با گل های باغچه مون خدا یاکاری بکن کنسرت ما اول بشه. خدا جون دوست دارم می بوسم اسم تو رو بو می کنم گلها تومن.از ته دل با همه جون .لاله ها خوشحالند.اطلسی ها خنده وارند برگها دارن طبل می زنن شبو ها اهنگ می زنند . من نگاه می کنم زیبایی ها ی تو را شاد کنن دلاشونو.راه بدن به دلاشون اسم ونام زیبایی تو رو. خدا جون کاری بکن فاطمه اینجا بیاد نگاه کنه به رقص ما اواز ما رو بشنو .خدا جون کاری بکن لاله ها ناراحت نشن از دست بی دقتی وهواس پرتی های ما.لاله ها دل ناز کنند زود ناراحت میشن.اونا اخه وارثای شهیدان .دل لاله ها مون غمگینه خداچرا ما باید باشیم بی تفاوت به اونا.خدا جون دیگه دیر میشه من باید برم اما عشق تو داره دیوانم می کنه دل تاریک منو. خدا جون کاری بکن عشق لاله ها رو من احساس کنم.خون تو رگها شونو من زیر پام له نکنم خدا یا چی کار کنم نمی تونم جدا بشم.دل من تاب نداره. جدایی تو رو ببینه.ولی دیگه کاغذ تمومه پس برسون خدا جون سلاممو به علی شیر خدا به حسین نور علی به علی مرتضی نویسنده:خواهر عزیز و مهربانم |لينك مطلب| نوشته شده در 87/02/11 ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط گمنام | عشق کربلا حرم عشق کربلاست و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز را آموخته است و راه کربلا را می شناسد..... « سید شهیدان اهل قلم » |لينك مطلب| نوشته شده در 87/01/17 ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط گمنام | شهید مثل یک نمره بیست یا رب ز شراب عشق سرمستم کن در عشق خودت نیست کن و هستم کن از هر چه ز عشق خود تهی دستم کن بکباره به بند عشق پا بستم کن |لينك مطلب| نوشته شده در 87/01/13 ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط گمنام | شهدا زنده اند امروز برای شهدا وقت نداریم ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم چون فرد مهمی شده نفس دغل ما اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است بهر سفر کرببلا وقت نداریم تقویم گرفتاری ما پر شده از زر ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم |لينك مطلب| نوشته شده در 86/12/24 ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط گمنام | بابای شهیدم خاطره ای جالب از حاجی يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيششما . حاج همت کيست ؟!))سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخودخوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد؟))همت گفت ((بله خودم هستم .))آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))همت گفت : ((ما پاسداريم .))او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))همت گفت : ((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم....))آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان )) داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ حاج همت را مي گرفتند |لينك مطلب| نوشته شده در 86/12/24 ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط گمنام | خادمین شهدا خدايا مي داني چه مي كشم پنداري چون شمع ذوب مي شوم ما از مردن نمي هراسيم مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم روشنايي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد پس چه بايد كرد ؟؟؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم ، و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم عجب دردي ! چه مي شد امروز شهيد مي شديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم ؟؟!!! |لينك مطلب| نوشته شده در 86/11/15 ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط گمنام | شهدا شرمنده ایم بعد پوتین اون بسیجی را گرفت وتوش اب ریخت بسیجی متحیر به حاج همت نگاه میکرد بعد حاج همت پوتین پرازاب را به دندان گرفت واب داخل اون رو نوشید.وگفت:فقط میخوام بدونید که همت خاک پای همه ی بسیجیهاست وبسیجی پس از این حرف همانطور متحیر نشسته بود. |لينك مطلب| نوشته شده در 86/11/09 ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط گمنام | نخل های سوخته خرمشهر چرا غمگینی . چرا خوشحال نیستی .روز ازادی تونزدیک است خرمشهر بخند.خرمشهر اه نکش .وای خرمشهر.می دانم چرا غمگینی.خرمشهر روز وصال یاران تو نزدیک است.خرمشهر گریه کن برای رزمنده هایت.برای کوچه خونینت ای خرمشهر.ای شهر گلگون شده.ای مسجد جامعت. چه کردی با وصال یاران ای خرمشهر به یاد شهدای طلائیه اینجا طلائیه ست! اینجا با همه ی عالم فرق می کنه!اینجا طلائیه ست!سرزمین مردان بدر و خیبر!سرزمین حاج همت! میگه وقتی باد میاد، علامت خوبیه...یکم اونطرفتر از این سیم خاردارا، یه عده شهید دارن زندگی می کنن!باد که میاد بوی اونا رو با خودش میاره!راست میگه!نفس که میکشی این معنویته که توی تک تک رگهای بدنت راه پیدا میکنه!میشی پرنده!اما، بی بال! فکر می کنی می تونی بپری!بالت اونقدر توانائی داره که از زمین بلندت کنه!سعی که می کنی، می فهمی بالها که مال خودت نیست!مال شهداست!همونائی که 200 متر اونطرفتر هنوز دارن زندگی می کنن!همونائی که باد بوی اونا رو این طرف آورده! میدونی؟ فکر که میکنم می بینم یه جورائی خوب نیست!بوی شهدا کار دست آدم میده!عقل رو با خودش می بره!میشی مجنون! اونوقت بوی بیابون میگیری!اما تو که نمی خوای برای همیشه اونجا بمونی!آخه توی شهر خونه داری!زندگی داری، کار داری، درس داری!رفیق داری!اگه از این بوها بدی که خوب نیست!همه یه جوری نیگات می کنن!غریبه ای انگار!!علتشو هنوز نمی دونم!نمی دونم شهر شمام اینطوریه یا نه!اما!اما مردم شهر من اینطورین!توی شهر من به هر کی بوی بیابون بده می خندن!کسی اینجا حق نداره از این حرفا بزنه!آخه مردم می خوان خوش باشن!شادی حق مردمه!آزادی حق مردمه |لينك مطلب| نوشته شده در 86/10/03 ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط گمنام | گفتم نرو خندید ورفت آبي تراز آنيم که بيرنگ بميريم از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم ما آمده بوديم تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميريم ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان لايق که نبوديم در اين جنگ بميريم يک جرات پيدا شدن و شعر چکيدن بس بود که با آن غزل آهنگ بميريم پاي طلب و شوق رسيدن همه حرف است بد خاطره اي نيست اگر لنگ بميريم |لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/27 ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط گمنام | |لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/25 ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط گمنام | هنوز داغ بر دل بود هنوز چشم لبریز از اشک بود هنوز نگاه بر در بود هنوز عقل رفتنت را باور نداشت هنوز دلتنگی معنا نداشت هنوز چون دیوانگان در خانه به دنبالت میگشتیم هنوز از هر گوشه صدای مهربانت را میشنیدیم که به یک باره دل داغ دیده به خنجر عزیزان به خون آغشته شد و نقش سکوتی مرگبار بر لبهایمان کشید شد |لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/19 ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط گمنام | فرزند شهید فرزند شهيد گفتم ميشنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟ گفت: آري اين صداي ... است كه ميخواند. گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را ميگويم قافله دو كوهه كه دارد دور ميشود . گفت: دور نميشود عزيزم دارد گم ميشود. گفتم: من نميگذارم كه صداي زنگ قافله دو كوهه در دالان گوشهاي من گم شود. گفت: گم ميشود دير يا زود اين جبر تاريخ است. گفتم :تاريخ مديون دو كوهه است.من هنوز صداي نيايشها را ميشنوم من هنوز صداي زيارت عاشوراها را ميشنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است. گفت:اين انعكاس دور صدايي است كه سالهاي سال مرده است. گفتم : من جا ماندهام بايد بروم.قافله دوكوهه دارد ميرود. گفت: ميرود نه بگو رفت. گفتم: هواي آن روز ها را كردهام هواي دوكوهه را هواي بيرنگي را هواي يك رنگي هواي آن مردان بيادعا گفت:اصحاب كهف شدهاي سكه بيوقت ميخواهي؟ گفتم:دلم براي آن روزها تنگ شده حسرت يك شبش را دارد من اينجا زنده نميمانم من با دوكوهه زندهام. گفت: چشمهايت را باز كن تقويم بالاي سرت است . سال دو هزار را گذرانديم.دوره دل دادگي ها به خاطره ها پيوست. از اينترنت حرف بزن. گفتم:ديسكت براي گنجاندن شبهاي دوكوهه سرد است. من نمي توانم حاج همت را با آن همه عظمت را توي حقارت سي دي جا دهم. گفت: ديروز ها تمام شدند.دوكوهه ها و حاج همت ها رفتند.چشمهايت را باز كن دنياي خودت را ببين. گفتم:دنياي من دوكوهه ها و حاج همت ها و با كري هاست..خاطرات من تاريخ مصرف ندارند . آنها تمام نمي شوند. گفت : شعار نده به خيابانهاي شهرت نگاه كن آيا خاطرات گذشته ات را مي بيني؟ گفتم:نه هيچ كدامشان را ...اما گاهي ... گفت: گاهي چه؟ گفتم:گاهي سايه كسي را مي بينم كسي مثل محمد زماني , مجيد پازوكي, آقاسي,ابو الفضل سپهر. گفت :اينها كه گفتي امروز قاب عكس شده اند فردا همايش خواهند شد و فرداتر فراموش. گفتم:اما اينها با خونشان تاريخ را رنگ زده اند. رنگ تاريخ اين سرزمين هميشه سرخ خواهد بود. گفت:باران گناه رنگ ها را با خودش مي برد.راه دوري نرو,توي همين صندلي نشين ها, آنها كه دم از غم مردم مي زنند,آيا كسي را شبيه به با كري مي بيني؟ گفتم: نه انگار هيچ كس همرنگ او نيست. گفت:آيا رد حاج همت را مي بيني؟ گفتم: نه گفت:جاي پايش را توي اين همه دود و غبار مي تواني پيدا كني؟ گفتم: نه انگار... گفت : انگار نه مطمئن باش كه راه آنها گم شده است. گفتم:اما من هنوز مي بينمشان حي و حاضر و زنده . گفت :چشمها را بايد شست , جور ديگر بايد ديد.گفتم: را كه گم نمي شود .راه مي ماند مقصد مي ماند. آدمها گم مي شوند . آنها كه كورند آنها كه كر شده اند و صداي قافله را نمي شوند. گفت: جنگ تمام شد دروازه هاي شهادت را بسته اند چفتش را هم انداخته اند. گفتم: شهادت را با زخم و تير نمي دهند خيلي ها شهيد شده اند قبل از آنكه بميرند. گفت:رفته ايم توي سال هشتادوپنج . سال خودت را باور كن شهادت غزل معاصر نيست. خاك و خاكريز رفته توي عكس ها . گفتم: توي خيابان هم مي شود خاكريز زد.دشمن لباس خاصي ندارد. خاكريزها هم تقويم ندارند. گفت: باور كن از دوكوهه تنها اسم وخاطره اش مانده بيا حرف روز بزنيم. گفتم: باور كن من هنوزهر صبح با صداي اذان دوكوهه از خواب بيدار مي شوم . گفت:اينجا تهران است دوكوهه نيست.بايد مراقب باشي كه چه مي گويي و چه مي كني.گفتم: من همه جا را دو كوهه مي بينم و چه حيف كه تهران دو كوهه ي قشنگي نيست |لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/19 ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط گمنام | اتل متل یه جبهه اتل متل یه جبهه اتل متل یه جبهه پر از مداد رنگی اتل متل یه بچه چه بچه زرنگی بایک مداد تو اتاق نشسته فکر می کنه به باباش جفت چشاشو بسته قربون برم بابا مو الان اگه زنده بود صورت مهربونش حتما پر از خنده بود ادامه مطلب |لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/03 ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط گمنام | اتل متل یه بابا اتل متل یه بابا اتل متل یه بابا که اون قدیم قدیما حسرتشو می خوردند تمومی بچه ها اتل متل یه دختر دردونه باباش بود هر جاکه باباش می رفت دخترش هم باهاش بود ادامه مطلب |لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/03 ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط گمنام | دیکته ای قشنگ ديکته ی قشنگ... وای که بچه ها چقدر پاکند... یه وقتایی انقدر ذوق زده می شم که با خودم می گم: "ای کاش ده تا بچه ی قد و نیم قد داشته باشم...!!" وای،نه...! این همه بچه رو می خوایم چی کار...؟؟!! کی می خواد خرج این همه بچه رو بده...؟؟!!! بابای "صدف" داره به خواهر صدف دیکته می گه و از صدف هم مواظبت می کنه: -بابا آب داد. -بابا به صدف آب داد. -صدف آب را ریخت! -بابا گفت:چه بچه ی بدی! -صدف گفت:خودت بچه ی بدی هستی!!! -بابا به مامان گفت:دوباره به صدف آب بده! و خواهر صدف که امسال به کلاس اول رفته،همه ی اینها را در دیکته اش نوشت...!!! رو کم کنی...!" ادامه مطلب |لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/02 ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط گمنام | اتل متل یه مادر اتل متل یه مادر اتل متل یه مادر نحیف و زار و خسته با صورت حزین او دستای پینه بسته بپرس ازش تا بگه چه جوری میشه سوخت وساخت با بیست هزار تو مان پول اجاره خونه پرداخت اجاره های سنگین خرج مدرسه ما خرج معاش خونه خرج دوای مینا بپرس ازش تابگه چه جوری میشه جنگ کرد یا اینکه بی رنگ ومو موی سیاه هو رنگ کرد بپرس ازش تا بگه چه جوری میشه جنگ کرد با سیلی جای سرخاب صورتا رو قشنگ کرد یکی ازش خون میره ببین چه قدرارومه فکر می کنم که دیگه کار اونم تمومه چشم چشم دو تا چشم خوابیده تو صحرا تو جبهه ها شهید شد بابای نا زهرا اونجا که نوزده نفر کنار هم خوابیدن ببین چقدر قشنگه تما مشون شهیده قربون اون موقع ها قربون اون صفاتون دست منم بگیرین دلم تنگه براتون باید تموم عالم این حرفها رو بدونه ادامه مطلب |لينك مطلب| نوشته شده در 86/04/19 ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط گمنام | در مورد شهید همت در مورد شهيد همت: روز12 فروردين 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده اي مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلاي معلّي و زيارت قبرسالارشهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش كربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد. محمد ابراهيم درسايه محبّت هاي پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را پشتسر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش واستعداد فوقالعادهاي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت. هنگام فراغت از تحصيل بويژه در تعطيلات تابستاني با كار وتلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست ميآورد و از اين راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه اي ميكرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صميميتي كه داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري ميبخشيد. پدرش از دوران كودكي او چنين ميگويد: « هنگامي كه خسته از كار روزانه به خانه برميگشتم، ديدن فرزندم تمامي خستگيها و مرارتها را از وجودم پاك ميكرد و اگر شبي او را نميديدم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود. » اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث ميشد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها كمك كند. اين علاقه تا حدي بود كه از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت كتاب آسماني قرآن را كاملاً فرا گيرد و برخي از سورهه اي كوچك را نيز حفظ كند. |لينك مطلب| نوشته شده در 86/03/12 ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط گمنام | فقط نمی دونم چرا پشتش نوشته: "فقط در منطقه جنگی معتبر است!" خوب اگر این کارها رو نمی کرد که بهش نمی گفتند وحشی و الآن هم مفقود نبود!این هدیه رو تقدیم می کنم به تو که دلت مثل دریاست و حاضر نشدی دل ما رو بشکونی.امیدوارم هیچ وقت چشمات به در نمونه.یا علی |لينك مطلب| نوشته شده در 86/03/10 ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط گمنام | زمستان ۱۳۶۳ گردان میثم - پادگان دوکوهه قبل از عملیات بدر - همراه با شهیدان: حاج سیدرضا دستواره - سعید طوقانی - عباس دائم الحضور - حسین رجبی |لينك مطلب| نوشته شده در 86/03/10 ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط گمنام | irLearn.com |لينك مطلب| نوشته شده در 86/03/10 ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط گمنام |
درباره وبلاگ
تقدیم به کسانی دوست می دارندشهدا را از عزیزان خواهش دارم هر کسی که این رامی بینند قسم می دهم به خون شهیدان تا عمر دارید به کسی تهمت نزنید ...التماس دعاتوسط: گمنام
منو اصلي
صفحه نخست
پيوندها
.:: قالب ساز ::.
.:: اخرالزمان ومهدويت ::.
ياشاسن یوردوم آذربایجان ياشاسن آذربايبجانم دل سوخته (فاطمه) امام زمان(ع) ديدار خدا (اهميت نماز ) رقص گل ها دلسوختگان حسين بازگشت خدا خاطرات زائران فرهنگی-مذهبی از من برای ارادت به مولا ساحل نشين اشك و عشق صداي فاصله هاست دل نوشته هاي دودختر شهيد پهلوان خورشيد گر به خود ايي به خدايي رسي به خود... یاشاسن اذربایجان مو طلايي... بوي سيب ياس(باران) بچه شهيد موذی کاری با موبایل وکامپیوتر پنجره امُل جا مونده شهيدان محمد زاده
لوگوي دوستان
آمار با معرفت ها
افراد آنلاين: تعداد بازديدها:
امکانات
JavaScript Codes
ای ادما.ای ادما.جمع شین پیش ما .من وگل های خونه داریم یه کنسرت زیبا.شروع می کنیم لاله ها شما اول ساز بزنید . بر گهای طبل و شما اجرا کنید.کجا بودی ای گل سرخ تو باید نی بزنی نی زدن کاره توه .چون که تو زیبا می زنی کنسرت ما تازه داره شروع می شه من و گل های خونه می خواهیم بخونیم تو خونه بیان ای ادما ادمای اسیر بی وفا یاد بگیرید از گل های خونه ی ما عشق و وفا رو شما ها ما هستیم یه گروه که اسم گروه همون گله می خونه تو دل های تاریک و تنهایی هاتون . سرود ما عشق شماست .عشق شما یاد خداست خدایی که تو وجودمونه من و گل های خونه داریم می خونیم اوازما.اواز گل سرخه گلی که از عشقش می خونه عشق اون تو دلشه. دل اون تو رگشه .رگها شم همش شدن نسار عشق وجودش ای ادما .ای ادما رها کنید زنجیرها روپاره کنید طناب ها رو سوراخ کنید دیوارها رو رهاکنید دلتونو از زندان تنتون پرواز بدین به روحتون تو باخچه های خونتون . ما می دونیم شما پاکین اما نمی زاره دلاتون .رها کنیدبوسه زنید به عشقتون .عشق ماها گل مونه احساسمون بوها شونه.رگها تونو پاره کنید بچسبید به رگ های گلتون .رها کنید دلاتونو رهابشین از خونتون.بخونید با ما ای ادما سرود عشق و احساسو. پربدین به پرهاتون.پرواز کنید تا ملکوت. خدای ما منتظره تا عاشقانه برسیم اونو احساسش کنیم تو شاخ وبرگ گلهامون.خدای ما کنارمون داره نظاره می کنه تمام اعمال ما رو اگه بوسه زدید به گل های باغچه های تو خونتون انگار دارید که می بوسید کلام زیبای اونو.اون می بینه ما رو تو دلامون چی می گذره عشق اون باید باشه تنهاترین عشق دلامون.عشق خدا راه بدین به دلهای تاریکتون.عشق اون محو می کنه تا ریکهای خونتون رو می یاره با خودش اون گل های اطلسی روتو . دلاتون بوی عشق علی رو سرمست و زیبا می کنه. خدا جون عشق زهرا می سازه ستون های محکم ما رو از محبت وزیبایی های دنیا.این کنسرت توما اجرا کردید تک وتنها...نمی دونم خوب بود یا بد ولی می دونیم که عاشقیم وباید عاشق کنیم شما هارو. بیایین با ما باشین با گل های اطلسی شیپور بزنیم.با لاله ها ساز بزنیم برگها دارن طبل می زنن گل ها دارن نی می زنن اطلسی ها شروع کنید به رقصیدن و پابزنید انگار یکی داره می یاد تو جمع ما .عاشق ودیوانه شده دوست داره فریاد بزنه ما داریم پیروز می شیم ادما دارن ادم میشن. عشق رو راه می دن تو دلاشون می خوان دیوانه بار بگن ما نیز عاشقیم عاشق خدای گلیم. ما می خواهیم اجرا کنیم ادامه کنسرت شما رو.با گل های باغچه مون خدا یاکاری بکن کنسرت ما اول بشه. خدا جون دوست دارم می بوسم اسم تو رو بو می کنم گلها تومن.از ته دل با همه جون .لاله ها خوشحالند.اطلسی ها خنده وارند برگها دارن طبل می زنن شبو ها اهنگ می زنند . من نگاه می کنم زیبایی ها ی تو را شاد کنن دلاشونو.راه بدن به دلاشون اسم ونام زیبایی تو رو. خدا جون کاری بکن فاطمه اینجا بیاد نگاه کنه به رقص ما اواز ما رو بشنو .خدا جون کاری بکن لاله ها ناراحت نشن از دست بی دقتی وهواس پرتی های ما.لاله ها دل ناز کنند زود ناراحت میشن.اونا اخه وارثای شهیدان .دل لاله ها مون غمگینه خداچرا ما باید باشیم بی تفاوت به اونا.خدا جون دیگه دیر میشه من باید برم اما عشق تو داره دیوانم می کنه دل تاریک منو. خدا جون کاری بکن عشق لاله ها رو من احساس کنم.خون تو رگها شونو من زیر پام له نکنم خدا یا چی کار کنم نمی تونم جدا بشم.دل من تاب نداره. جدایی تو رو ببینه.ولی دیگه کاغذ تمومه پس برسون خدا جون سلاممو به علی شیر خدا به حسین نور علی به علی مرتضی نویسنده:خواهر عزیز و مهربانم
ای ادما.ای ادما.جمع شین پیش ما .من وگل های خونه داریم یه کنسرت زیبا.شروع می کنیم لاله ها شما اول ساز بزنید . بر گهای طبل و شما اجرا کنید.کجا بودی ای گل سرخ تو باید نی بزنی نی زدن کاره توه .چون که تو زیبا می زنی
کنسرت ما تازه داره شروع می شه من و گل های خونه می خواهیم بخونیم تو خونه
بیان ای ادما
ادمای اسیر بی وفا یاد بگیرید از گل های خونه ی ما عشق و وفا رو شما ها ما هستیم یه گروه که اسم گروه همون گله می خونه تو دل های تاریک و تنهایی هاتون .
سرود ما عشق شماست .عشق شما یاد خداست خدایی که تو وجودمونه من و گل های خونه داریم می خونیم
اوازما.اواز گل سرخه گلی که از عشقش می خونه
عشق اون تو دلشه. دل اون تو رگشه .رگها شم همش شدن نسار عشق وجودش
ای ادما .ای ادما رها کنید زنجیرها روپاره کنید طناب ها رو سوراخ کنید دیوارها رو رهاکنید دلتونو از زندان تنتون پرواز بدین به روحتون تو باخچه های خونتون .
ما می دونیم شما پاکین اما نمی زاره دلاتون .رها کنیدبوسه زنید به عشقتون .عشق ماها گل مونه احساسمون بوها شونه.رگها تونو پاره کنید بچسبید به رگ های گلتون .رها کنید دلاتونو رهابشین از خونتون.بخونید با ما ای ادما سرود عشق و احساسو.
پربدین به پرهاتون.پرواز کنید تا ملکوت. خدای ما منتظره تا عاشقانه برسیم اونو احساسش کنیم تو شاخ وبرگ گلهامون.خدای ما کنارمون داره نظاره می کنه تمام اعمال ما رو اگه بوسه زدید به گل های باغچه های تو خونتون انگار دارید که می بوسید کلام زیبای اونو.اون می بینه ما رو تو دلامون چی می گذره عشق اون باید باشه تنهاترین عشق دلامون.عشق خدا راه بدین به دلهای تاریکتون.عشق اون محو می کنه تا ریکهای خونتون رو می یاره با خودش اون گل های اطلسی روتو . دلاتون بوی عشق علی رو سرمست و زیبا می کنه. خدا جون عشق زهرا می سازه ستون های محکم ما رو از محبت وزیبایی های دنیا.این کنسرت توما اجرا کردید تک وتنها...نمی دونم خوب بود یا بد ولی می دونیم که عاشقیم وباید عاشق کنیم شما هارو.
بیایین با ما باشین با گل های اطلسی شیپور بزنیم.با لاله ها ساز بزنیم برگها دارن طبل می زنن گل ها دارن نی می زنن اطلسی ها شروع کنید به رقصیدن و پابزنید انگار یکی داره می یاد تو جمع ما .عاشق ودیوانه شده دوست داره فریاد بزنه ما داریم پیروز می شیم ادما دارن ادم میشن.
عشق رو راه می دن تو دلاشون می خوان دیوانه بار بگن ما نیز عاشقیم عاشق خدای گلیم. ما می خواهیم اجرا کنیم ادامه کنسرت شما رو.با گل های باغچه مون خدا یاکاری بکن کنسرت ما اول بشه.
خدا جون دوست دارم می بوسم اسم تو رو بو می کنم گلها تومن.از ته دل با همه جون .لاله ها خوشحالند.اطلسی ها خنده وارند برگها دارن طبل می زنن شبو ها اهنگ می زنند .
من نگاه می کنم زیبایی ها ی تو را شاد کنن دلاشونو.راه بدن به دلاشون اسم ونام زیبایی تو رو.
خدا جون کاری بکن فاطمه اینجا بیاد نگاه کنه به رقص ما اواز ما رو بشنو .خدا جون کاری بکن لاله ها ناراحت نشن از دست بی دقتی وهواس پرتی های ما.لاله ها دل ناز کنند زود ناراحت میشن.اونا اخه وارثای شهیدان .دل لاله ها مون غمگینه خداچرا ما باید باشیم بی تفاوت به اونا.خدا جون دیگه دیر میشه من باید برم اما عشق تو داره دیوانم می کنه دل تاریک منو.
خدا جون کاری بکن عشق لاله ها رو من احساس کنم.خون تو رگها شونو من زیر پام له نکنم خدا یا چی کار کنم نمی تونم جدا بشم.دل من تاب نداره. جدایی تو رو ببینه.ولی دیگه کاغذ تمومه پس برسون خدا جون سلاممو به علی شیر خدا به حسین نور علی به علی مرتضی
نویسنده:خواهر عزیز و مهربانم
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/02/11 ساعت 6:27 بعد از ظهر توسط گمنام |
حرم عشق کربلاست و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز را آموخته است و راه کربلا را می شناسد..... « سید شهیدان اهل قلم »
حرم عشق کربلاست
و چگونه در بند خاک بماند
آنکه پرواز را آموخته است
و راه کربلا را می شناسد.....
« سید شهیدان اهل قلم »
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/01/17 ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط گمنام |
یا رب ز شراب عشق سرمستم کن در عشق خودت نیست کن و هستم کن از هر چه ز عشق خود تهی دستم کن بکباره به بند عشق پا بستم کن
|لينك مطلب| نوشته شده در 87/01/13 ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط گمنام |
امروز برای شهدا وقت نداریم ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم چون فرد مهمی شده نفس دغل ما اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است بهر سفر کرببلا وقت نداریم تقویم گرفتاری ما پر شده از زر ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/12/24 ساعت 3:47 بعد از ظهر توسط گمنام |
خاطره ای جالب از حاجی يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيششما . حاج همت کيست ؟!))سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخودخوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد؟))همت گفت ((بله خودم هستم .))آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))همت گفت : ((ما پاسداريم .))او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))همت گفت : ((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم....))آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان )) داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ حاج همت را مي گرفتند
يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيششما . حاج همت کيست ؟!))سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخودخوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد؟))همت گفت ((بله خودم هستم .))آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))همت گفت : ((ما پاسداريم .))او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))همت گفت : ((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم....))آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان )) داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ حاج همت را مي گرفتند
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/12/24 ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط گمنام |
خدايا مي داني چه مي كشم پنداري چون شمع ذوب مي شوم ما از مردن نمي هراسيم مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند و اگر بسوزيم روشنايي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد پس چه بايد كرد ؟؟؟ از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم ، و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم عجب دردي ! چه مي شد امروز شهيد مي شديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم ؟؟!!!
خدايا مي داني چه مي كشم
پنداري چون شمع ذوب مي شوم
ما از مردن نمي هراسيم
مي ترسيم بعد از ما ايمان را سر ببرند
و اگر بسوزيم روشنايي مي رود و جاي خود را دوباره به شب مي سپارد
پس چه بايد كرد ؟؟؟
از يك سو بايد بمانيم تا شهيد آينده شويم ،
و از ديگر سو بايد شهيد شويم تا آينده بماند
هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند
هم بايد بمانيم تا فردا شهيد شويم
عجب دردي !
چه مي شد امروز شهيد مي شديم و فردا زنده مي شديم تا دوباره شهيد شويم ؟؟!!!
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/11/15 ساعت 2:5 بعد از ظهر توسط گمنام |
بعد پوتین اون بسیجی را گرفت وتوش اب ریخت بسیجی متحیر به حاج همت نگاه میکرد بعد حاج همت پوتین پرازاب را به دندان گرفت واب داخل اون رو نوشید.وگفت:فقط میخوام بدونید که همت خاک پای همه ی بسیجیهاست وبسیجی پس از این حرف همانطور متحیر نشسته بود.
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/11/09 ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط گمنام |
خرمشهر چرا غمگینی . چرا خوشحال نیستی .روز ازادی تونزدیک است خرمشهر بخند.خرمشهر اه نکش .وای خرمشهر.می دانم چرا غمگینی.خرمشهر روز وصال یاران تو نزدیک است.خرمشهر گریه کن برای رزمنده هایت.برای کوچه خونینت ای خرمشهر.ای شهر گلگون شده.ای مسجد جامعت. چه کردی با وصال یاران ای خرمشهر
اینجا با همه ی عالم فرق می کنه!اینجا طلائیه ست!سرزمین مردان بدر و خیبر!سرزمین حاج همت!
میگه وقتی باد میاد، علامت خوبیه...یکم اونطرفتر از این سیم خاردارا، یه عده شهید دارن زندگی می کنن!باد که میاد بوی اونا رو با خودش میاره!راست میگه!نفس که میکشی این معنویته که توی تک تک رگهای بدنت راه پیدا میکنه!میشی پرنده!اما، بی بال!
فکر می کنی می تونی بپری!بالت اونقدر توانائی داره که از زمین بلندت کنه!سعی که می کنی، می فهمی بالها که مال خودت نیست!مال شهداست!همونائی که 200 متر اونطرفتر هنوز دارن زندگی می کنن!همونائی که باد بوی اونا رو این طرف آورده!
میدونی؟ فکر که میکنم می بینم یه جورائی خوب نیست!بوی شهدا کار دست آدم میده!عقل رو با خودش می بره!میشی مجنون!
اونوقت بوی بیابون میگیری!اما تو که نمی خوای برای همیشه اونجا بمونی!آخه توی شهر خونه داری!زندگی داری، کار داری، درس داری!رفیق داری!اگه از این بوها بدی که خوب نیست!همه یه جوری نیگات می کنن!غریبه ای انگار!!علتشو هنوز نمی دونم!نمی دونم شهر شمام اینطوریه یا نه!اما!اما مردم شهر من اینطورین!توی شهر من به هر کی بوی بیابون بده می خندن!کسی اینجا حق نداره از این حرفا بزنه!آخه مردم می خوان خوش باشن!شادی حق مردمه!آزادی حق مردمه
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/10/03 ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط گمنام |
گفتم نرو خندید ورفت آبي تراز آنيم که بيرنگ بميريم از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم ما آمده بوديم تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميريم ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان لايق که نبوديم در اين جنگ بميريم يک جرات پيدا شدن و شعر چکيدن بس بود که با آن غزل آهنگ بميريم پاي طلب و شوق رسيدن همه حرف است بد خاطره اي نيست اگر لنگ بميريم
گفتم نرو خندید ورفت
آبي تراز آنيم که بيرنگ بميريم
از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم
ما آمده بوديم تا مرز رسيدن
همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميريم
ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان
لايق که نبوديم در اين جنگ بميريم
يک جرات پيدا شدن و شعر چکيدن
بس بود که با آن غزل آهنگ بميريم
پاي طلب و شوق رسيدن همه حرف است
بد خاطره اي نيست اگر لنگ بميريم
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/27 ساعت 2:16 بعد از ظهر توسط گمنام |
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/25 ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط گمنام |
هنوز داغ بر دل بود هنوز چشم لبریز از اشک بود هنوز نگاه بر در بود هنوز عقل رفتنت را باور نداشت هنوز دلتنگی معنا نداشت هنوز چون دیوانگان در خانه به دنبالت میگشتیم هنوز از هر گوشه صدای مهربانت را میشنیدیم که به یک باره دل داغ دیده به خنجر عزیزان به خون آغشته شد و نقش سکوتی مرگبار بر لبهایمان کشید شد
هنوز داغ بر دل بود
هنوز چشم لبریز از اشک بود
هنوز نگاه بر در بود
هنوز عقل رفتنت را باور نداشت
هنوز دلتنگی معنا نداشت
هنوز چون دیوانگان در خانه به دنبالت میگشتیم
هنوز از هر گوشه صدای مهربانت را میشنیدیم
که به یک باره دل داغ دیده به خنجر عزیزان به خون آغشته شد
و نقش سکوتی مرگبار بر لبهایمان کشید شد
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/19 ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط گمنام |
فرزند شهيد گفتم ميشنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟ گفت: آري اين صداي ... است كه ميخواند. گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را ميگويم قافله دو كوهه كه دارد دور ميشود . گفت: دور نميشود عزيزم دارد گم ميشود. گفتم: من نميگذارم كه صداي زنگ قافله دو كوهه در دالان گوشهاي من گم شود. گفت: گم ميشود دير يا زود اين جبر تاريخ است. گفتم :تاريخ مديون دو كوهه است.من هنوز صداي نيايشها را ميشنوم من هنوز صداي زيارت عاشوراها را ميشنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است. گفت:اين انعكاس دور صدايي است كه سالهاي سال مرده است. گفتم : من جا ماندهام بايد بروم.قافله دوكوهه دارد ميرود. گفت: ميرود نه بگو رفت. گفتم: هواي آن روز ها را كردهام هواي دوكوهه را هواي بيرنگي را هواي يك رنگي هواي آن مردان بيادعا گفت:اصحاب كهف شدهاي سكه بيوقت ميخواهي؟ گفتم:دلم براي آن روزها تنگ شده حسرت يك شبش را دارد من اينجا زنده نميمانم من با دوكوهه زندهام. گفت: چشمهايت را باز كن تقويم بالاي سرت است . سال دو هزار را گذرانديم.دوره دل دادگي ها به خاطره ها پيوست. از اينترنت حرف بزن. گفتم:ديسكت براي گنجاندن شبهاي دوكوهه سرد است. من نمي توانم حاج همت را با آن همه عظمت را توي حقارت سي دي جا دهم. گفت: ديروز ها تمام شدند.دوكوهه ها و حاج همت ها رفتند.چشمهايت را باز كن دنياي خودت را ببين. گفتم:دنياي من دوكوهه ها و حاج همت ها و با كري هاست..خاطرات من تاريخ مصرف ندارند . آنها تمام نمي شوند. گفت : شعار نده به خيابانهاي شهرت نگاه كن آيا خاطرات گذشته ات را مي بيني؟ گفتم:نه هيچ كدامشان را ...اما گاهي ... گفت: گاهي چه؟ گفتم:گاهي سايه كسي را مي بينم كسي مثل محمد زماني , مجيد پازوكي, آقاسي,ابو الفضل سپهر. گفت :اينها كه گفتي امروز قاب عكس شده اند فردا همايش خواهند شد و فرداتر فراموش. گفتم:اما اينها با خونشان تاريخ را رنگ زده اند. رنگ تاريخ اين سرزمين هميشه سرخ خواهد بود. گفت:باران گناه رنگ ها را با خودش مي برد.راه دوري نرو,توي همين صندلي نشين ها, آنها كه دم از غم مردم مي زنند,آيا كسي را شبيه به با كري مي بيني؟ گفتم: نه انگار هيچ كس همرنگ او نيست. گفت:آيا رد حاج همت را مي بيني؟ گفتم: نه گفت:جاي پايش را توي اين همه دود و غبار مي تواني پيدا كني؟ گفتم: نه انگار... گفت : انگار نه مطمئن باش كه راه آنها گم شده است. گفتم:اما من هنوز مي بينمشان حي و حاضر و زنده . گفت :چشمها را بايد شست , جور ديگر بايد ديد.گفتم: را كه گم نمي شود .راه مي ماند مقصد مي ماند. آدمها گم مي شوند . آنها كه كورند آنها كه كر شده اند و صداي قافله را نمي شوند. گفت: جنگ تمام شد دروازه هاي شهادت را بسته اند چفتش را هم انداخته اند. گفتم: شهادت را با زخم و تير نمي دهند خيلي ها شهيد شده اند قبل از آنكه بميرند. گفت:رفته ايم توي سال هشتادوپنج . سال خودت را باور كن شهادت غزل معاصر نيست. خاك و خاكريز رفته توي عكس ها . گفتم: توي خيابان هم مي شود خاكريز زد.دشمن لباس خاصي ندارد. خاكريزها هم تقويم ندارند. گفت: باور كن از دوكوهه تنها اسم وخاطره اش مانده بيا حرف روز بزنيم. گفتم: باور كن من هنوزهر صبح با صداي اذان دوكوهه از خواب بيدار مي شوم . گفت:اينجا تهران است دوكوهه نيست.بايد مراقب باشي كه چه مي گويي و چه مي كني.گفتم: من همه جا را دو كوهه مي بينم و چه حيف كه تهران دو كوهه ي قشنگي نيست
فرزند شهيد
گفتم ميشنوي چه آهنگ حزيني دارد ؟ گفت: آري اين صداي ... است كه ميخواند. گفتم: نه, نه خوب گوش كن من صداي قافله را ميگويم قافله دو كوهه كه دارد دور ميشود . گفت: دور نميشود عزيزم دارد گم ميشود. گفتم: من نميگذارم كه صداي زنگ قافله دو كوهه در دالان گوشهاي من گم شود. گفت: گم ميشود دير يا زود اين جبر تاريخ است. گفتم :تاريخ مديون دو كوهه است.من هنوز صداي نيايشها را ميشنوم من هنوز صداي زيارت عاشوراها را ميشنوم. باور كن كه دوكوهه زنده است. گفت:اين انعكاس دور صدايي است كه سالهاي سال مرده است. گفتم : من جا ماندهام بايد بروم.قافله دوكوهه دارد ميرود. گفت: ميرود نه بگو رفت. گفتم: هواي آن روز ها را كردهام هواي دوكوهه را هواي بيرنگي را هواي يك رنگي هواي آن مردان بيادعا گفت:اصحاب كهف شدهاي سكه بيوقت ميخواهي؟ گفتم:دلم براي آن روزها تنگ شده حسرت يك شبش را دارد من اينجا زنده نميمانم من با دوكوهه زندهام. گفت: چشمهايت را باز كن تقويم بالاي سرت است . سال دو هزار را گذرانديم.دوره دل دادگي ها به خاطره ها پيوست. از اينترنت حرف بزن. گفتم:ديسكت براي گنجاندن شبهاي دوكوهه سرد است. من نمي توانم حاج همت را با آن همه عظمت را توي حقارت سي دي جا دهم. گفت: ديروز ها تمام شدند.دوكوهه ها و حاج همت ها رفتند.چشمهايت را باز كن دنياي خودت را ببين. گفتم:دنياي من دوكوهه ها و حاج همت ها و با كري هاست..خاطرات من تاريخ مصرف ندارند . آنها تمام نمي شوند. گفت : شعار نده به خيابانهاي شهرت نگاه كن آيا خاطرات گذشته ات را مي بيني؟ گفتم:نه هيچ كدامشان را ...اما گاهي ... گفت: گاهي چه؟ گفتم:گاهي سايه كسي را مي بينم كسي مثل محمد زماني , مجيد پازوكي, آقاسي,ابو الفضل سپهر. گفت :اينها كه گفتي امروز قاب عكس شده اند فردا همايش خواهند شد و فرداتر فراموش. گفتم:اما اينها با خونشان تاريخ را رنگ زده اند. رنگ تاريخ اين سرزمين هميشه سرخ خواهد بود. گفت:باران گناه رنگ ها را با خودش مي برد.راه دوري نرو,توي همين صندلي نشين ها, آنها كه دم از غم مردم مي زنند,آيا كسي را شبيه به با كري مي بيني؟ گفتم: نه انگار هيچ كس همرنگ او نيست. گفت:آيا رد حاج همت را مي بيني؟ گفتم: نه گفت:جاي پايش را توي اين همه دود و غبار مي تواني پيدا كني؟ گفتم: نه انگار... گفت : انگار نه مطمئن باش كه راه آنها گم شده است. گفتم:اما من هنوز مي بينمشان حي و حاضر و زنده . گفت :چشمها را بايد شست , جور ديگر بايد ديد.گفتم: را كه گم نمي شود .راه مي ماند مقصد مي ماند. آدمها گم مي شوند . آنها كه كورند آنها كه كر شده اند و صداي قافله را نمي شوند. گفت: جنگ تمام شد دروازه هاي شهادت را بسته اند چفتش را هم انداخته اند. گفتم: شهادت را با زخم و تير نمي دهند خيلي ها شهيد شده اند قبل از آنكه بميرند. گفت:رفته ايم توي سال هشتادوپنج . سال خودت را باور كن شهادت غزل معاصر نيست. خاك و خاكريز رفته توي عكس ها . گفتم: توي خيابان هم مي شود خاكريز زد.دشمن لباس خاصي ندارد. خاكريزها هم تقويم ندارند. گفت: باور كن از دوكوهه تنها اسم وخاطره اش مانده بيا حرف روز بزنيم. گفتم: باور كن من هنوزهر صبح با صداي اذان دوكوهه از خواب بيدار مي شوم . گفت:اينجا تهران است دوكوهه نيست.بايد مراقب باشي كه چه مي گويي و چه مي كني.گفتم: من همه جا را دو كوهه مي بينم و چه حيف كه تهران دو كوهه ي قشنگي نيست
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/09/19 ساعت 7:26 بعد از ظهر توسط گمنام |
اتل متل یه جبهه اتل متل یه جبهه پر از مداد رنگی اتل متل یه بچه چه بچه زرنگی بایک مداد تو اتاق نشسته فکر می کنه به باباش جفت چشاشو بسته قربون برم بابا مو الان اگه زنده بود صورت مهربونش حتما پر از خنده بود ادامه مطلب
اتل متل یه جبهه
پر از مداد رنگی
اتل متل یه بچه
چه بچه زرنگی
بایک مداد
تو اتاق نشسته
فکر می کنه به باباش
جفت چشاشو بسته
قربون برم بابا مو
الان اگه زنده بود
صورت مهربونش
حتما پر از خنده بود
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/03 ساعت 4:55 بعد از ظهر توسط گمنام |
اتل متل یه بابا اتل متل یه بابا که اون قدیم قدیما حسرتشو می خوردند تمومی بچه ها اتل متل یه دختر دردونه باباش بود هر جاکه باباش می رفت دخترش هم باهاش بود ادامه مطلب
اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو می خوردند
تمومی بچه ها
اتل متل یه دختر
دردونه باباش بود
هر جاکه باباش می رفت
دخترش هم باهاش بود
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/03 ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط گمنام |
وای که بچه ها چقدر پاکند... یه وقتایی انقدر ذوق زده می شم که با خودم می گم: "ای کاش ده تا بچه ی قد و نیم قد داشته باشم...!!" وای،نه...! این همه بچه رو می خوایم چی کار...؟؟!! کی می خواد خرج این همه بچه رو بده...؟؟!!! بابای "صدف" داره به خواهر صدف دیکته می گه و از صدف هم مواظبت می کنه: -بابا آب داد. -بابا به صدف آب داد. -صدف آب را ریخت! -بابا گفت:چه بچه ی بدی! -صدف گفت:خودت بچه ی بدی هستی!!! -بابا به مامان گفت:دوباره به صدف آب بده! و خواهر صدف که امسال به کلاس اول رفته،همه ی اینها را در دیکته اش نوشت...!!! رو کم کنی...!" ادامه مطلب
وای که بچه ها چقدر پاکند...
یه وقتایی انقدر ذوق زده می شم که با خودم می گم:
"ای کاش ده تا بچه ی قد و نیم قد داشته باشم...!!"
وای،نه...!
این همه بچه رو می خوایم چی کار...؟؟!!
کی می خواد خرج این همه بچه رو بده...؟؟!!!
بابای "صدف" داره به خواهر صدف دیکته می گه و از صدف هم مواظبت می کنه:
-بابا آب داد.
-بابا به صدف آب داد.
-صدف آب را ریخت!
-بابا گفت:چه بچه ی بدی!
-صدف گفت:خودت بچه ی بدی هستی!!!
-بابا به مامان گفت:دوباره به صدف آب بده!
و خواهر صدف که امسال به کلاس اول رفته،همه ی اینها را در دیکته اش نوشت...!!!
رو کم کنی...!"
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/08/02 ساعت 7:23 بعد از ظهر توسط گمنام |
اتل متل یه مادر اتل متل یه مادر نحیف و زار و خسته با صورت حزین او دستای پینه بسته بپرس ازش تا بگه چه جوری میشه سوخت وساخت با بیست هزار تو مان پول اجاره خونه پرداخت اجاره های سنگین خرج مدرسه ما خرج معاش خونه خرج دوای مینا بپرس ازش تابگه چه جوری میشه جنگ کرد یا اینکه بی رنگ ومو موی سیاه هو رنگ کرد بپرس ازش تا بگه چه جوری میشه جنگ کرد با سیلی جای سرخاب صورتا رو قشنگ کرد یکی ازش خون میره ببین چه قدرارومه فکر می کنم که دیگه کار اونم تمومه چشم چشم دو تا چشم خوابیده تو صحرا تو جبهه ها شهید شد بابای نا زهرا اونجا که نوزده نفر کنار هم خوابیدن ببین چقدر قشنگه تما مشون شهیده قربون اون موقع ها قربون اون صفاتون دست منم بگیرین دلم تنگه براتون باید تموم عالم این حرفها رو بدونه ادامه مطلب
اتل متل یه مادر
نحیف و زار و خسته
با صورت حزین او
دستای پینه بسته
بپرس ازش تا بگه
چه جوری میشه سوخت وساخت
با بیست هزار تو مان پول
اجاره خونه پرداخت
اجاره های سنگین
خرج مدرسه ما
خرج معاش خونه
خرج دوای مینا
بپرس ازش تابگه
چه جوری میشه جنگ کرد
یا اینکه بی رنگ ومو
موی سیاه هو رنگ کرد
با سیلی جای سرخاب
صورتا رو قشنگ کرد
یکی ازش خون میره
ببین چه قدرارومه
فکر می کنم که دیگه
کار اونم تمومه
چشم چشم دو تا چشم
خوابیده تو صحرا
تو جبهه ها شهید شد
بابای نا زهرا
اونجا که نوزده نفر
کنار هم خوابیدن
ببین چقدر قشنگه
تما مشون شهیده
قربون اون موقع ها
قربون اون صفاتون
دست منم بگیرین
دلم تنگه براتون
باید تموم عالم این حرفها رو بدونه
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/04/19 ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط گمنام |
در مورد شهيد همت: روز12 فروردين 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده اي مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلاي معلّي و زيارت قبرسالارشهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش كربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.
در مورد شهيد همت:
روز12 فروردين 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده اي مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلاي معلّي و زيارت قبرسالارشهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش كربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.
محمد ابراهيم درسايه محبّت هاي پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكي را پشتسر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش واستعداد فوقالعادهاي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصيل بويژه در تعطيلات تابستاني با كار وتلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست ميآورد و از اين راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه اي ميكرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صميميتي كه داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري ميبخشيد.
پدرش از دوران كودكي او چنين ميگويد: « هنگامي كه خسته از كار روزانه به خانه برميگشتم، ديدن فرزندم تمامي خستگيها و مرارتها را از وجودم پاك ميكرد و اگر شبي او را نميديدم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود. »
اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث ميشد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها كمك كند. اين علاقه تا حدي بود كه از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت كتاب آسماني قرآن را كاملاً فرا گيرد و برخي از سورهه اي كوچك را نيز حفظ كند.
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/03/12 ساعت 9:1 بعد از ظهر توسط گمنام |
فقط نمی دونم چرا پشتش نوشته: "فقط در منطقه جنگی معتبر است!" خوب اگر این کارها رو نمی کرد که بهش نمی گفتند وحشی و الآن هم مفقود نبود!این هدیه رو تقدیم می کنم به تو که دلت مثل دریاست و حاضر نشدی دل ما رو بشکونی.امیدوارم هیچ وقت چشمات به در نمونه.یا علی
فقط نمی دونم چرا پشتش نوشته:
"فقط در منطقه جنگی معتبر است!"
خوب اگر این کارها رو نمی کرد که بهش نمی گفتند وحشی و الآن هم مفقود نبود!این هدیه رو تقدیم می کنم به تو که دلت مثل دریاست و حاضر نشدی دل ما رو بشکونی.امیدوارم هیچ وقت چشمات به در نمونه.یا علی
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/03/10 ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط گمنام |
زمستان ۱۳۶۳ گردان میثم - پادگان دوکوهه قبل از عملیات بدر - همراه با شهیدان: حاج سیدرضا دستواره - سعید طوقانی - عباس دائم الحضور - حسین رجبی
زمستان ۱۳۶۳ گردان میثم - پادگان
دوکوهه قبل از عملیات بدر - همراه با
شهیدان:
حاج سیدرضا دستواره - سعید
طوقانی - عباس دائم الحضور -
حسین رجبی
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/03/10 ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط گمنام |
irLearn.com
|لينك مطلب| نوشته شده در 86/03/10 ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط گمنام |