ايست
لطفا به احترام شهدا كفشاتونو در بياريد اينجا بهشت شهداست





خیلی دلم گرفته ...
خوش به حال کفترا ...

پنجره زیباست اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
من از اظهار نظر های دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند
سلام علی رضاصفاری انشالله که خوبی جای نبود
جواب بدم مامحتاج دعایم انشالله زود زودبیا سربزن







انشالا یک فروردین راهی جنوب میشیم
جنوبی که دلم براش پرپر میشه

ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
8:33 بعد از ظهر توسط : گمنام
كربلا منظر ماست بيا تا برويم
|
اللهم صل علی محمدو آل محمد و عجل فرجهم
اللهم عجل لولیک الفرج


|
|
دل ها گرفته به حضرت دوست
خدايا ما را زينبي كن
الهي شهيد شي |
ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
10:42 بعد از ظهر توسط : گمنام
شنيده بودم از شلمچه تا كربلا راهي نيست
.jpg)
آري شلمچه خلاصه عشق است و قطعه اي از بهشت ,
شلمچه , آينه ايست كه تمام جبهه با خاكهاي سرخش در آن مي درخشد.
ای ادما.ای ادما.جمع شین پیش ما .من وگل های خونه داریم یه کنسرت زیبا.شروع می کنیم لاله ها شما اول ساز بزنید . بر گهای طبل و شما اجرا کنید.کجا بودی ای گل سرخ تو باید نی بزنی نی زدن کاره توه .چون که تو زیبا می زنی
کنسرت ما تازه داره شروع می شه من و گل های خونه می خواهیم بخونیم تو خونه
بیان ای ادما
ادمای اسیر بی وفا یاد بگیرید از گل های خونه ی ما عشق و وفا رو شما ها ما هستیم یه گروه که اسم گروه همون گله می خونه تو دل های تاریک و تنهایی هاتون .
سرود ما عشق شماست .عشق شما یاد خداست خدایی که تو وجودمونه من و گل های خونه داریم می خونیم
اوازما.اواز گل سرخه گلی که از عشقش می خونه
عشق اون تو دلشه. دل اون تو رگشه .رگها شم همش شدن نسار عشق وجودش
ای ادما .ای ادما رها کنید زنجیرها روپاره کنید طناب ها رو سوراخ کنید دیوارها رو رهاکنید دلتونو از زندان تنتون پرواز بدین به روحتون تو باخچه های خونتون .
ما می دونیم شما پاکین اما نمی زاره دلاتون .رها کنیدبوسه زنید به عشقتون .عشق ماها گل مونه احساسمون بوها شونه.رگها تونو پاره کنید بچسبید به رگ های گلتون .رها کنید دلاتونو رهابشین از خونتون.بخونید با ما ای ادما سرود عشق و احساسو.
بقيه در ادامه مطلب
نویسنده:خواهر عزیز و مهربانم
ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
6:27 بعد از ظهر توسط : گمنام
عشقي كه هيچ وقت خاموش نميشه ((اروند كنار))
حرم عشق کربلاست
و چگونه در بند خاک بماند
آنکه پرواز را آموخته است
و راه کربلا را می شناسد.....
« سید شهیدان اهل قلم »

ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
3:27 بعد از ظهر توسط : گمنام
امروز برای شهدا وقت نداریم
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم

در کوفه تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرببلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پر شده از زر
ای داغ دل لاله تو را وقت نداریم
هر چند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم
ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
3:47 بعد از ظهر توسط : گمنام
بابای شهیدم
خاطره ای جالب از حاجی
يک شب که در مقر بوديم يکي از بچه ها با عجله خودش را به ما رساند و گفت : ((يک نفر از بالا صدا مي زند که من مي خواهم بيايم پيش
شما . حاج همت کيست ؟!))
سريع بلند شديم و خودمان را به محل رسانديم تا ببينيم قضيه از چه قرار است . گفتيم که شايد کلکي در کار است و آن ها مي خواخند کمين
بزنند . وقتي به محل رسيديم فرياد زديم : ((اگر مي خواهي بيايي نترس!بيا جلو!))
گفت : ((من حاج همت را مي خواهم!))
گفتيم : ((بيا تا ببريمت پيش حاج همت))
با ترس و دلهره و احتياط جلو آمد . وقتي نزديک رسيد و ديد که همه پاسدار هستيم جاخورد . فکر کرد که ديگر کارش تمام است ولي وقتي برخود
خوب بچه ها را ديد کمي آرام گرفت . او را پيش همت برديم . پرسيد : ((حاج همت شما هستيد؟))
همت گفت ((بله خودم هستم .))
آن مرد کرد پريد جلو و دست همت را گرفت که ببوسد .
همت دستش را کشيد و اجازه نداد . آن مرد دوباره در کمال ناباوري پرسيد : ((شما ارتشي هستيد يا سپاهي؟))
همت گفت : ((ما پاسداريم .))
او گفت : (( من آمده ام پيش شما پناهنده شوم قبلا اشتباه ميکردم . رفته بودم طرف ضد انقلابها و با آنها بودم , ولي حالا پشيمانم .))
همت گفت : ((قبلا از ما قهر کرده بودي . حالا هم که آمدي خوش آمدي . ما با تو کاري نداريم و به تو امان نامه ميدهيم .))
و بعد همت او را در آغوش کشيد و بوسيد و گفت : ((فعلا شما پيش ساير برادرهايمان استراحت کن تا بعد با هم صحبت کنيم.))
ان مرد , مصلح بود . همت اجاز هنداد که اسلحه اش را از او بگيريم و او با خيال راحت در ميان بچه ها نشست .
شب , همت با او صحبت کرد از وضعيت ضد انقلاب گفت و سعي کرد از تا ماهيت آنها را براي او فاش کند .
آن مرد گفت : ((راستش خيلي تبليغات ميکنم . ميگويند که پاسدارها همه را ميکشند همه را سر ميبرند خلاصه از اين حرفها .))
همت گفت : (( نه! اصلا اين حرفها حقيقت ندارد . همه ما پاسدار هستيم و صحبت مي کنيم....))
آن مرد محو صحبت هاي همت شده بود . وقتي اين جملات را شنيد , به گريه افتاد . همت پرسيد : ((براي چه گريه مي کني ؟))
گفت : ((به خاطر اين که در گذشته در مورد شما چه فکرهايي ميکردم . ))
همت گفت : ((ديگر فکرش نکن حالا که برگشته اي عيب ندارد .))
او گفت : ((من هم ميخواهم پاسدار شوم.))
همت گفت : ((اشکالي ندارد. پاسدارباش.اگر اينطوري دوست داري , از همين لحظه به بعد تو پاسدارباش .))
آن شخص با شنيدن اين حرف, خيلي خوشحال شد . رفتار و برخورد همت چنان تاثير عميقي بر او گذاشت که يکي از نيروهاي خوب و متعهد شد
و در همه جا حضور فعال داشت . او بعد از مدتي در عمليات (( محمد الرسول الله (ص) )) شرکت کرد و شهيد شد . بچه ها به او لقب (( حر زمان ))
داده بودند . پس از اين ماجرا , تعداد ديگري از ضد انقلابيون فريب خورده هم آمدند و خود را تسليم کردند. جالب اين که آن ها هم در لحظه ورود , سراغ
حاج همت را مي گرفتن

ادامه مطلب
لینک نوشته
| نوشته شده در ساعت
2:30 بعد از ظهر توسط : گمنام